تبليغاتX
دست نوشته های من


 

پیاده رو های شهرم در اشغال افغانهاست...

تریبون های شهرم به عربی زوزه می کشند...

و زینتِ خفقان، سر تا پایم را گرفته...

آنوقت تو می پرسی چرا نمی خندم؟؟؟


+ در تاریخ   جمعه 30 فروردین1387ساعت  14:32  توسط  ساغر بهنود  | 

 

امروز نمی رم عید دیدنی... بی هیچ دلیلی، اصلن دلم نمی خواد امروز کاری بکنم... حتی نمی خوام از جام تکون بخورم!... بی هیچ دلیلی و شاید تنها به دلیل گوش دادن به این دلِ مهجور، امروز را جشن می گیریم و به بیهودگی می گذرانیم، باشد که مقبول افتد...!

سال نو مبارک :)

 


+ در تاریخ   شنبه 3 فروردین1387ساعت  1:43  توسط  ساغر بهنود  | 

 

نمی توانم مصطفی مستور بخوانم... نه اینکه قلمش بد باشد... یا برنامه ریزی و فریم بندی اش نافرم باشد، که نه... کاملن استاندارد است و در چهارچوب... اما دغدغه هایش... سوالهایش... چراهایش...

نمی دانم دردِ خود-بزرگ-بینی گرفته ام، یا واقعن اینطور است... که این دغدغه ها را خیلی وقت پیش داشتم و به جوابهایش رسیدم و تمام شد...! حالا سوالهایم چیز دیگری است... و نوشته های مستور برای من "تاریخ-گذشته" است...

ایضن، نمی توانم نوشته ای را تحمل کنم که بویِ دردِ شهرت بدهد... شاید هم شامه ام اشتباه می کند... شاید هم همه اش از سر حسد باشد...

به هر حال، دیگر مستور نمی خوانم...


+ در تاریخ   دوشنبه 8 بهمن1386ساعت  0:24  توسط  ساغر بهنود  | 

 

دانستن مثل سوختن می ماند... وقتی دانستی، دیگر نمی توانی ندانی... همانطور که اگر بسوزی...

وقتی می دانی که باید بروی، دیگر نمی توانی نروی... حتی اگر این رفتن احمقانه باشد... حتی اگر قدم هایت هیچ چیز را در فکرت تکان ندهند... حتی اگر همه چیز دست نخورده بماند وقتی نیمی از کره ی خاکی را در می نوردی...

وقتی دانستی باید بروی، دیگر ماندنی در کار نیست... به همین سادگی... بقیه ی دلایل هم به همین سادگی خزعبل اند و مرجف...


+ در تاریخ   چهارشنبه 21 آذر1386ساعت  9:5  توسط  ساغر بهنود  | 

 

نمی خواستم نویسنده شوم... همه چیز از بی خوابی های شبانه شروع شد و آغوش مجهولی که خط و خال نداشت و تنها لطفش هم به همان بی خط و خالی اش بود و بی رگ و ریشه ای اش و همه ی اینها نتیجه می داد که فردا بی آنکه حتی نیم نگاهی به رختخواب چروک بیندازی، از آپارتمان بزنی بیرون و همینکه پایت رسید به نمناکی ِ صبحگاه، سیگاری بگیرانی و به تق تق پاشنه ی کفشهایت روی سنگفرش خیابان گوش دهی و آنقدر رژه بروی تا اولین نانوای محل از خواب بیدار شود و کرکره را بالا بزند و اولین صبحانه ی شهر از آن تو شود و دود و قهوه و پنیر را با هم یکجا فرو دهی و... روز شروع شود...

نمی خواستم نویسنده شوم ولی شدم... حالا می اندازم به گردن بی خوابی های شبانه یا بی خط و خالی معشوق یا بی حوصلگی فیلسوف یا هر چی... نتیجه تنها این می تواند باشد که باز هم بشمارم تا مطمئن شوم که در این دنیا به قدر کافی غریبه هست تا بینشان گم شوم و سکوت کنم و آنجلا شانه ام را گاز بگیرد که «بگو دوستم داری» و انگلیسی را با فرانسه ی تودماغی اش مخلوط کند و من باز دهانم باز نشود و باز کلمه در گلویم گیر کند و باز به جایش به درون بکشمش و نفسش را دوباره نفس بکشم و از ترس اینکه بینی اش نوک تیز و سربالا باشد یا چشمانش گیرا و پر افسون باشد چشمانم را ببندم و هیچ چیز را به خاطر نسپارم و همه چیز در تاریکی غرق شود...

آدمیزاد همینطور است... هیچوقت نمی خواهد آن چیزی بشود که آخرش می شود... و از قبل حلال را حرام می کند و عیش را زایل... من هم یک مصرع از این مثنوی بر وزن انفعلتن انفعلتن انفعال... آنروزها هم نمی خواستم عاشق شوم... بعد هم نمی خواستم فارغ شوم... نمی خواستم نابود شوم... اما همه اش را شدم... حالا هم که نمی خواهم نویسنده شوم، شبه سایه به سایه دنبالم می آید...


+ در تاریخ   سه شنبه 13 آذر1386ساعت  15:10  توسط  ساغر بهنود  |